| جمعه نویسی |

شرح جمعه به جمعه از یک سفر

تبلیغات تبلیغات

جمعه ششصد و پنجاه و شش:‌ چهل و سه

مولای من سلام ... عجب می‌گذرد! ششصد و پنجاه و ششمین جمعه بود. هفتم بود. اردیبهشت بود. عجب می‌گذرد ... چه بسیار کار دارم با «خود». چه بسیار «به عمل» آوردن را بدهکارم به خود. چه شتابان می‌گذرد و گویی اعداد به سادگی از یکان به ده‌گان رفته‌اند. ده سال، بیست سال، سی سال، چهل سال ... مرگ چه سفری است که برای توشه برداشتنش نیاز به اینهمه تدارک داریم؟ آقای من ... ماه در آسمان کامل بود در آن شب که شبِ من بود.
ادامه مطلب

جمعه ششصد و پنجاه و پنج: نعمت

مولای من سلام رسیدیم به جمعه پایانی از فروردین سال سه که سرانجام هفته ششصد و پنجاه و پنجم است. در این هفته آموختم و چشیدم که اصیل‌ترین نعمت، علم است. چرا که سایر نعمات آن زمان برای ما چون نعمت متجلی می‌شوند که بر آن عالم باشیم. مال‌داری که از ثروت خود بی‌اطلاع است، فقیر خواهد زیست. نعمتِ ثروت از آن کسی است که عالم بر ثروت خویش است و در سایر مصادیق نعمت هم این قاعده جاری است. پس انعمت علیهم اشاره به اهل علم است.
ادامه مطلب

جمعه ششصد و پنجاه و سوم: مداومت

مولای من سلام سومین جمعه از سال هزار و چهارصد و سه. ششصد و پنجاه و سه هفته است است که هر هفته می‌گویم: «نشد! دوباره سعی می‌کنم»! به روز اگر تبدیل کنم میشود بیش از چهارهزار و پانصد و هفتاد روز. هر روز فقط کمی از مسیر سپری می‌شود. حالا دیگر فهمیده‌ام که مقصد همان قصد است و اجابت نه در پایان که در مداومت است. نیست برای انسان چیزی بجز سعی ... کتاب بهانه است و کاغذ برای کتمان. من تمنای فهم از جای دیگر دارم.
ادامه مطلب

جمعه ششصد و پنجاهم: خاک

مولای من سلام ... آخرین جمعه از سال دو به سرآمد. مقارن با چهارم رمضان و هفته ششصد و پنجاهم از سپری شدن مسیر. برگ‌ها را بیشتر تماشا می‌کنم، شاخه‌ها عجیب نوازش کردنی هستند و آب را می‌شود قبل از هر جرعه نوشیدن، با حوصله بوسید. غذاها بوییدنی هستند و با چای سرگرم معاشقه‌ای طولانی می‌شوم لب در لب. بجز انسان‌ها، رابطه‌ام با بقیه اجزاء عالم خوب است. کیسه خاک را خالی کردم و با مشت هم می‌زدم تا جانِ گلدان‌ها را تازه کنم، زیرلب می‌گفتم یاخاک ...
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها